تبليغاتX
(!)...تنها صداست که می ماند


(!)...تنها صداست که می ماند

چند روز پیش با ریحانه (یکی از دوستام) می خواستیم بریم دانشگاه چند تا از دوستامون و بهشون سر بزنیم توی را یه خانم پیری بهم گفت برای رفتن به خونشون که نمی دونم پاسداران بود پسیان بود یادم نمیاد (اخرشم من این کوچه خیابونا رو یاد نمیگیرم)پول نداره و ازم خواست که بهش کمک کنم.خب منم دیدم ادم نباید کسی رو که ازش در خواست کمک کرده رد کنه .برای همین بهش یه خورده پول دادم .چند قدم جلوتر یه خانمی از توی ماشینش سوال کردکه اون خانم پیره چی کار داشت ما هم ماجرا رو براش تعریف کریم.اون گفت همش تقصیر شما هاست که گدا زیاد شده.شما ها نباید به این مردم پول بدین.منم که داغون.دوستام میدونن تا یه چیزی میشه رنگ انار میشم تا پیشونیم قرمز شد اما توی راه داشتم به این فکر میکردم که من هیچ وقت به اونایی که مستقیم گدایی میکنن پول ندادم. اما خب از کجا بدونم اونی که می گه برای رفتن به خونش پول نداره راست میگه یا نه؟ به هر حال ممکنه واقعا در راه مونده باشه و واقعا ادم شیادی نباشه نمی شه که همه رو با یه چوب روند.با تمام این حرفا به این نتیجه رسیدم که:درسته که ادم های شیاد زیاد شدن اما این دلیل نمی شه من به دیگران کمک نکنم.

                                                                

یه روز یه مردی داشت از یه خیابونی رد میشد .سر و شکلش مثل ادمای اون محله نبود .مردم شروع کردن به بد و بیراه گفتن بهش .اون به جای اینکه خودش رو به نفهمیدن بزنه به طرف اون ها رفت و برای اون ها طلب مغفرت کرد.

یه مردی گفت:ما داریم به تو توهین میکنیم نکنه که کری؟ چون در عوض برای ما طلب امرزش کردی!

اون مرد خردمند گفت:هر یک از ما تنها میتونه ان چیزی رو که داره به دیگران عرضه کنه.

پ-ن۱:نیلوفر خدا رحمت کنه که دستم بهت نرسه وگرنه می دونم با هات چی کار کنم

پ-ن۲:ببخشید یه خورده که نه خیلی زیاد اپم دیر شد(تقصیر نیلوفره) اما حالا به نظر  شما ها ادم باید چی کار کنه؟کمک کنه یا نه؟یا چی؟

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:17 توسط زهرا ثابتی| |

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت                        در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم                             عمری که بی حضورصراحی و جام رفت

مستم کن انچنان که ندانم ز بیخودی                   در عرصه ی خیال که امد کدام رفت

بر بوی انکه جرعه ی جامت به ما رسد                 در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید                تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه                       رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد                      قلب سیاه بود ز ان در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود             می ده که عمر در سر سودای خام رفت

                                      دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

                                     گم گشته ای که باده ی نابش به کام رفت

پ-ن(۱):عیدتون مبارک.من که نتونستم اما امید وارم شما ها تونسته باشین قلبتون رو پاک کنید ان طور که باید و عمل کنید به ان چه که باید و دوری کنین از انچه که نباید.

پ-ن(۲):نمی دونم چرا انقدر این روزا الکی خوشم . من بهش می گم خوش بینی اما بقیه می گن سر خوشی

پ-ن(۳):بچه ها اگه کسی از تکمیل ظرفیت دانشگاه ازاد اطلاعی داره لطفا به من بگه ممنون میشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:46 توسط زهرا ثابتی| |

همیشه تو زندگیم از بلاتکلیفی و اونایی که نمیدونن میخوان چی کار کنن بدم میومده.

میگن ادما از چیزایی که بدشون میاد به سرشون میاد.حالا کار منم شده مثل این. نمی دونم می خوام چی کار کنم اما امیدم رو از دست ندادم خیلی هم از خودم بدم نمیاد شاید چون کار رو واگذار کردم به خدا.

بهش گفتم خدایا کی بهتر از تو می تونه کار من رو درست کنه ؟ تو رو به عظمت پادشاهیت کار این رعیتت رو درست کن.بهش گفتم تا عید فطر تکلیفم رو با خودم روشن کن.حالا هم تقریبا داره باز میشه.گره ی کارم رو میگم.اخه اون کارشو خیلی خوب بلده.

اومدم بگم هر وقت کارم درست شد فکر کنم همون عید فطر یه اپ خوب و مفصل میکنم.

پ-ن:کنکور سراسری جواباش اومد من امار گلستان روزانه قبول شدم.نمیرم.محروم میشم.مهم نیست.مطمئنم کارم راه میفته.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:21 توسط زهرا ثابتی| |


Design By : Night Skin